استرس روز اخر امتحانارو دارم ک میخام برگردم خونه...وسیله هام زیاده احتمالا بابام میخواد بیاد دنبالم باماشین
بااینکه دهنم سرویس میشه ولی نمیخام بیاد.ترجیح میدم خودم بااتوبوس برگردم
اصلا حوصله ندارم کصشرای هم اتاقیامو درباره خودمو خانوادمو بشنوم...مخصوصا ک اوناام خیلی مشتاقن خانواده ی منو ببینن چون من اصلا حرفی ازشون نمیزنم براهمین هم اتاقیا دارن از فوضولی میترکن؛از الان میتونم قیافه هاشونو تصور کنم که عین غاز کلشونو از پنجره اوردن بیرون زل زدن به ما هی رفتارای منو تجزیه تحلیل میکنند
همون دودیقه ای ک تو ترمینال یکی از هم اتاقیام خانوادمو دید تا سه هفته مغزمنو گایید باحرفاش بس بود برام
اصلانمیفهمم چراانقد مشتاقن درباره من بدونن
والا من هبچکس به تخمکم نیس اصن سوال نمیپرسم
ولی این که که خانوما...
برچسبها: چسناله
برچسب:
نویسنده: حدیث رجبی
تاريخ: يکشنبه
28 خرداد
1396 ساعت: 3:29