خدارشکر ک خونه نیستم
وگرنه باید ب مهمونی میرفتم ک هیچکس هیچکسو نمیشناسم
البته اوناهمشون منو میشناسن ولی خب مهم منم ک هیچ خریو نمیشناسم
تنها و مظلوم باید میشستم یه گوشه:|
پارسال که به اصرار بابام رفتم کلی عصابم خرد شد و معذب بودم
برچسب:
نویسنده: حدیث رجبی