یه بار اومدن نشستن باعربده بیدارم کردند بعد داشتند باهم حرف میزدند ک سوسکه رو بزارن کنارم ک بیدارمیشم پشمام بریزه
بعد یکم ک گذشت میخاستند بااخرین ولوم اسپیکربیدارم کنند
همشم بیداربودم حرفاشونو گوش میدادم تامیومدن یه کاری بکنند چشاموبازمیکردم پشماشون میریخت:))
برچسب:
نویسنده: حدیث رجبی